محمود دولت آبادی

بیگ محمد: هیچ وقت عاشق بوده‌ای ستار؟ ستار: عاشق زیاد دیده‌ام! بیگ محمد: راه و طریقش چه جور است عشق؟ ستار: من که نرفته‌ام برادر! بیگ محمد: آنها که رفته‌اند چی؟ آنها چی می‌گویند؟ ستار: آنها که تا آخر رفته اند برنگشته‌اند تا چیزی بتوانند بگویند! کلیدر  محمود_دولت_آبادی نوشته محمود …

ادامه نوشته »

متن های عاشقانه

در شبِ تلخِ جدایی عشق را نفرین مکن! این قضاوت، انتقام از بی گناهی دیگر است… فاضل_نظری *** این من ؛ با هیچ تویی غیرِ خودت ، ما شدنی نیست … پریسا_احمدزاده *** تــــــو؛ تمنـــــــــای مـــنُ یــــــــــار مـــنُ و جـــــــان منــی پس بمـــــــــان تا کــــــــه نمـــــــــانم به تمنــــــــــاى‌ کسى… نوشته …

ادامه نوشته »

Sticky: خوش آمد گویی!

سلام دوست عزیز،از اینکه سایت ما رو انتخاب کردی ممنونیم. لطفا با نظرات خودت به ما دلگرمی بده . همچنین میتونی با عضو شدن توی سایت به تولید محتوای سایت کمک کنی و جزو نویسندگان افتخاری ما باشی.(این مورد کاملا رایگانه) برای ارسال پست میتونی از طریق منو، بخش کاربرانه …

ادامه نوشته »

اربعین – دل نوشته

PARADOX ۱۳۹۶-۰۸-۰۵ دل نوشته, معنوی ۹۲ بازدید ​اربعین مےرسد از راه و همہ ڪولہ بہ دوشیڪ نفــــر نیستــ  ڪہ ما را به زیارتــ ببرد…؟***میخوام بشینم از ارزوهام بنویسم              به نام خدا  …

ادامه نوشته »

متن فلسفی

گنجشکی بر جنازه گربه ای می گریست که اینک با اینهمه زندگی چه کنم؟! *** در این دنیا همه چیز دست خود آدم است،  حتی عشق، حتی جنون،حتی ترس. آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند.  می تواند آب ها را بخشکاند. می تواند چرخ …

ادامه نوشته »

دختر… – دل نوشته

PARADOX ۱۳۹۶-۰۸-۰۵ دل نوشته, عاشقانه, فلسفی ۸۶ بازدید نَه چشمآن آبــﮯ دارَمنه کفشهآﮮ پآشنِه بُلنَد هَمیشِه کَتآنـﮯ مـﮯ پوشَمروی چَمَن هآ غَلت میزَنَمعِشوه ریختَن رآ خوب یادَم نَداده اَندوَقتـﮯ اَز کِنارَم رَد میشوﮮبوﮮ اُدکُلنَم مَستت نمیکُندنگرآن پآک شدن …

ادامه نوشته »

دخترا…

سطح طنز دخترا اینجوریه که مثلا میبینی تو جمعشون از خنده ریسه رفتن دو سه نفرم تشنج کردن،میگی چی شده؟ میبینی مثلا چنگال یکیشون افتاده زمین نوشته دخترا… اولین بار در دل نوشته. پدیدار شد.

ادامه نوشته »

رمان من انتقام میگیرم(بخش هفتم)

مانتوهام رو‌برداشتم و‌چپوندمشون توی چمدونم.خواستم درش رو‌ببندم که صدای در اتاقم بلند شد و‌بعدش مامان اومدتو.با دیدن من که روی چمدون نشسته بودم تا بتونم درش رو‌ببندم،خندید و‌اومد پیشم.از روی چمدون بلند​ شدم و‌روی زمین نشستم.مامان سرش رو‌با خنده به نشونه ی تاسف تکون دادو‌گفت:دختر این چه وضع چیدن لباسه؟ …

ادامه نوشته »

رمان من انتقام میگیرم(بخش ششم)

روی میز تحریرم نشسته بودم و‌مشغول خوندن درسام بودم.صدای زنگ موبایلم بلند شد.چشم از جزوه برداشتم و‌پریدم سمت موبایلم.اسم آرمان روش افتاده بود.جواب دادم -الو -سلام خانوم خوشگله! -بفرما -امروز وقت داری؟ -برای؟ -برای رفتن به یه رستوران شیک واسه شام! لبخندی زدم و گفتم:نه! صداش رو‌پر از غم کرد …

ادامه نوشته »