شعری درباره ی حجاب – دل نوشته

«فاطمه» با دست خود بر گل نوشت «مقنعه» دارند گلهای بهشت چهره گل از نظر پوشیده است «چادر» عصمت به خود پیچیده است زن کرامت می کند احساس یاس عشق زیبا می شود در این لباس گرچه سهل و ساده باشد مثل آب درک باید کرد معنای «حجاب» بهره ای …

ادامه نوشته »

شعر عاشورایی… – دل نوشته

PARADOX ۱۳۹۶-۰۷-۰۷ دل نوشته, معنوی ۱۴۲ بازدید  ای حسین فاطمه این کینه هامان را ببین قلب مجروح درون سینه هامان را ببینیازده خورشید را کشتند و داغ تو فزونتکه تکه زین ستم آیینه هامان را ببین***گرچه شد …

ادامه نوشته »

رمان من انتقام میگیرم(بخش دوم)

-یسنا، مامان پاشو.یسنا! غلتی زدم و با صدای گرفته از زیر پتو‌گفتم:مامان ولم کن توروخدا.امروز حال ندارم. پتو از روم کشیده شد و‌پشت سرش صدای مامان:یسنا پاشو برو زشته به شکوفه قول دادی! -قول چی؟ -نگاه کن تو‌روخدا! دختر پاشو.زشته فردا پس فردا میشی وکیل مردم باید سحرخیز و پر …

ادامه نوشته »

رمان من انتقام میگیرم (بخش اول)

به ساعتم نگاه کردم.باید زودتر خودم رو به شکوفه میرسوندم سمت ماشینم دویدم و‌سوار شدم و راه افتادم.بعد از یه ربع به پاساژ بزرگ شمس رسیدم.پیاده شدم و وارد پاساژ شدم میدونستم امروز هم شکوفه غر میزنه که چرا دیر اومدی از آسانسور ترس شدیدی داشتم واسه همین با پله …

ادامه نوشته »

رمان عاشقانه ی معجزه ی عشق(بخش دوم)

 با شهاب حتی حرف هم نزده بودم.مجبور بودم خودم رو با زندگی وفق بدم .تنها کسی که تونسته بودم از شدت تنهایی تو خونه آرمانینا بهش پناه بیارم کوثر خانوم،خدمتکارشون بود.زن خیلی خوبی بود رفتارش منو یاد مادر شهاب مینداخت.بعد از ادواج من و آرمان هیچ چیز تغییر نکرده بود …

ادامه نوشته »

رمان عاشقانه ی معجزه ی عشق

#mojezeye eshgh—————sepideh# از بچه ها بهم خبر رسید که دانشگاه واسه یه سفر پنج ،شیش روزه شمال برنامه ریخته همه دارن میان توهم بیا. قبول کردم واسه عوض کردن آب و هوا بدک نبود .از چندروز پیش تو دانشگاه با بچه ها برنامه می ریختیم که چی ببریم،چی بپوشیم و …

ادامه نوشته »

شهر من… – دل نوشته

PARADOX ۱۳۹۶-۰۶-۲۹ دل نوشته, فلسفی ۱۵۵ بازدید آسمانم آبیست و زمینم سبز است دریایم پاک جنگلم سبز رودهایم جاری و هوا پاکیزه مردمان شهر هم مهربانند باهم مردمانم صادق مردمانم آرام خشم معنایی ندارد در شهر همه …

ادامه نوشته »

جملات ناب

من بی تو پریشان و‌تو انگار نه انگار تو را با غیر میبینم ، صدایم در نمی آید             دلم میسوزد و‌کاری ز دستم بر نمی آید هرکسی از ظن خود شد یار من                در درون من نجست …

ادامه نوشته »

رمان تخیلی پسر ماه(نسخه ی ویرایش شده)

PARADOX ۱۳۹۶-۰۶-۲۷ رمان, علمی تخیلی ۳۰۹ بازدید ​پسر ماه بالای ماه ایستاده بودم و‌به زمین نگاه می کردم .بچه های کوچیک توی خواب عمیقی فرو‌رفته بودن.بعضی ها به زور پدر مادراشون مسواک زده بودن،بعضی ها هنوز به …

ادامه نوشته »