متن فلسفی

گنجشکی بر جنازه گربه ای می گریست که اینک با اینهمه زندگی چه کنم؟! *** در این دنیا همه چیز دست خود آدم است،  حتی عشق، حتی جنون،حتی ترس. آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند.  می تواند آب ها را بخشکاند. می تواند چرخ …

ادامه نوشته »

دختر… – دل نوشته

PARADOX ۱۳۹۶-۰۸-۰۵ دل نوشته, عاشقانه, فلسفی ۸۶ بازدید نَه چشمآن آبــﮯ دارَمنه کفشهآﮮ پآشنِه بُلنَد هَمیشِه کَتآنـﮯ مـﮯ پوشَمروی چَمَن هآ غَلت میزَنَمعِشوه ریختَن رآ خوب یادَم نَداده اَندوَقتـﮯ اَز کِنارَم رَد میشوﮮبوﮮ اُدکُلنَم مَستت نمیکُندنگرآن پآک شدن …

ادامه نوشته »

دخترا…

سطح طنز دخترا اینجوریه که مثلا میبینی تو جمعشون از خنده ریسه رفتن دو سه نفرم تشنج کردن،میگی چی شده؟ میبینی مثلا چنگال یکیشون افتاده زمین نوشته دخترا… اولین بار در دل نوشته. پدیدار شد.

ادامه نوشته »

رمان من انتقام میگیرم(بخش هفتم)

مانتوهام رو‌برداشتم و‌چپوندمشون توی چمدونم.خواستم درش رو‌ببندم که صدای در اتاقم بلند شد و‌بعدش مامان اومدتو.با دیدن من که روی چمدون نشسته بودم تا بتونم درش رو‌ببندم،خندید و‌اومد پیشم.از روی چمدون بلند​ شدم و‌روی زمین نشستم.مامان سرش رو‌با خنده به نشونه ی تاسف تکون دادو‌گفت:دختر این چه وضع چیدن لباسه؟ …

ادامه نوشته »

رمان من انتقام میگیرم(بخش ششم)

روی میز تحریرم نشسته بودم و‌مشغول خوندن درسام بودم.صدای زنگ موبایلم بلند شد.چشم از جزوه برداشتم و‌پریدم سمت موبایلم.اسم آرمان روش افتاده بود.جواب دادم -الو -سلام خانوم خوشگله! -بفرما -امروز وقت داری؟ -برای؟ -برای رفتن به یه رستوران شیک واسه شام! لبخندی زدم و گفتم:نه! صداش رو‌پر از غم کرد …

ادامه نوشته »

من و مادر بزرگ جادوگر شناسم

nastaran.s ۱۳۹۶-۰۸-۰۱ علمی تخیلی, مطالب ارسالی ۱۹۸ بازدید مقدمه:معمولا مادربزرگ ها و پدربزرگ ها از جادو و جمبل خیلی چیزها میدانند و اسناد معتبر و خیلیقدیمی نیز دارند که نشان دهنده این قضیه است . این داستان …

ادامه نوشته »