خانه / عاشقانه / رمان من انتقام میگیرم(بخش هفتم)

رمان من انتقام میگیرم(بخش هفتم)

مانتوهام رو‌برداشتم و‌چپوندمشون توی چمدونم.خواستم درش رو‌ببندم که صدای در اتاقم بلند شد و‌بعدش مامان اومدتو.با دیدن من که روی چمدون نشسته بودم تا بتونم درش رو‌ببندم،خندید و‌اومد پیشم.از روی چمدون بلند​ شدم و‌روی زمین نشستم.مامان سرش رو‌با خنده به نشونه ی تاسف تکون دادو‌گفت:دختر این چه وضع چیدن لباسه؟

لباسها رو‌با حوصله کشید بیرون و بعد از مرتب تا کردنشون گذاشتشون توی چمدون و درش رو خیلی راحت بست.خندیدم و‌گفتم:مامان واقعا معجزه میکنیا!

خندیدو رفت روی تختم نشست.منم بلند شدم و کنارش نشستم.دست چروک شده اش رو‌روی صورتم ‌گذاشت و گفت:یسنا جان مادر باورم نمیشه داری میری سر خونه زندگی خودت

دستم رو روی دستش که روی صورتم بود گذاشتم و با لبخند گفتم:آخه مامان جونم من که هنوز نرفتم سرخونه ی شوورم!هنوز پیش شمام.دختر ناز و‌ملوس شما!

مامان خندیدو گفت:از دست تو.

دستام رو باز کردم وپریدم توی بغلش .مامان هم محکم بغلم کرد و با گریه گفت:مواظب خودت باشیا یسنا.توی مسافرت به آرمان بگو خوب برونه.

مامان ازم فاصله گرفت.دستام رو گرفت میون دستاش و گفت:چند ماه دیگه میری سر زندگیت.اونجا هم مواظب خودت و‌شوهرت باش.هر موقع به مشکلی خوردی محکم باش و نترس!به خدا توکل کن تا همه ی کارات طبق روال درست پیش بره.

لبخندی به چهره ی دلنشین و مهربونش انداختم که خیس اشک شده بودن.گفتم:مامان جونم الهی فدات شم الهی دورت بگردم شما سلامت باش من حالم هر جا باشم توی هر سختی باشم خوبه.چشم .به حرفاتون عمل میکنم و‌به قول مادر جون آویزه ی گوشم می‌کنم.شما هم لطفا مواظب اون قلبتون باشین که خدایی نکرده اتفاقی براتون نیفته.

لبخندی زد و گفت:فدای تو دختر نازو مهربونم بشم

-دور از جون

خندید و از روی تخت بلند شد.سمت در رفت و در رو باز کرد.قبل از ابنکه بره بیرون گفت:شب بخیر دخترم.

-شب خوش مامانی

از اتاق خارج شد و در رو‌بست.منم روی تخت ولو شدم و به سقف اتاقم نگاه کردم.همه ی حسای خوب بهم انتقال پیدا کرده بودن . چشمام رو با آرامش بستم و خواب رو تقدیمشون کردم…

صبح با نور خورشید که از لای پرده افتاده بود روی صورتم،بیدار شدم.کش و قوسی به بدنم دادم و روی تخت نشستم.با چشمای نیمه باز به ساعتم نگاه کردم.چشمام گشاد شدن.چند بار پلک زدم تا ببینم درست میبینم یا نه.اما مثل اینکه واقعی بود.تند از جام پریدم . ساعت ۱ظهر بود.پریدم توی حموم و یه دوش حسابی گرفتم.سریع اومدم بیرون و موهام رو خشک کردم.لباسام رو‌تنم کردم.موهام رو بالای سرم محکم بستم و از اتاق رفتم بیرون.از توی آشپزخونه سرو صدا میومد.رفتم توی آشپزخونه مامان داشت غذا میپخت.با دیدنم لبخندی زد و‌گفت:ساعت خواب خانومدخواب آلو!

خندیدم و‌نشستم پشت میز کوچولویی که گوشه ی آشپزخونه قرار داشت.گفتم:الان باید صبحونه بخورم یا ناهار؟

-صبحونه

دستام رو روی میز ستون کردم و چونه ام رو گذاشتم روشون.گفتم:چرا؟

-چون آرمان گفته ناهار رو‌باهم بیرون میخورین!

سرم رو به بالا و‌پایین تکون دادم.مامان برام چایی و نون تست و شکلات صبحانه آورد.مشغول خوردن شدم که صدای زنگ آیفون بلند شد.لقمه رو توی دهنم تند تند جوییدم.و همزمان که از روی صندلی بلند میشدم،شکلات رو‌روی نون تست میمالیدم.سریع با همون نون تست دویدم سمت اتاقم و‌داد زدم:مامان لطفا آیفون رو‌جواب بده بگو داره میاد!

رفتم توی اتاق وصبحونه روخوردم و رفتم سراغ کمدم.یه مانتوی سفید که آستینش شکاف داشت و سمت راستش طرح های فانتزی کار شده بود پوشیدم.یه روسری بزرگ آبی فیروزه ای با شلوار راسته ی مشکی پوشیدم.عطر همیشگیم رو زدم و کیف اسپرت مشکیم رو با کتونی های مشکیم برداشتم .با صدای مامان که گفت:سریع باش!

چمدونم رو کشیدم روی زمین و‌رفتم بیرون.آرمان روی مبل نشسته بود و با خروج من از اتاق نگاهم کرد.لبخندی زد و‌بلند شد.مامان هم از اتاقش اومد بیرون.رفتم سمت آرمان.اونم خم شد و چمدونم رو گرفت و گفت:سلام خانوم خوش قول

لب پایینم رو‌گزیدم و‌گفتم:سلام ببخشید طول کشید

آروم خندید و‌گفت:فدای سرت عشقم!

با رسیدن مامان بهمون،آرمان چمدون رو‌روی زمین کشید و‌گفت:خب مادیگه میریم.خداحافظ

-به سلامت پسرم.مواظب دخترم باش!

-چشم حتما

پشت سر آرمان راه افتادم و ازکنار مامان رد شدم.محکم بغلش کردم و‌گفتم:مواظب خودت باشی مامان جونما!

-شما هم مواظب خودت باش دخترک ناز و‌قشنگم

ازش جدا شدم و خداحافظی کردم.مامان هم خداحافظی کرد و‌من و آرمان رفتیم سوار ماشینش شدیم.ماشین رو‌روشن کرد و‌راه افتاد.سکوت کرده بودم و به بیرون خیره شده بودم.سنگینی نگاهش رو که حس کردم چرخیدم سمتش.نگاهامون برای چند ثانیه در هم گره خورد ‌.لبخندی زدم و رومو برگردوندم سمت جلو.

-دوسم داری؟

از سوالش تعجب کردم و به سرعت چرخیدم سمتش.نگاهم کرد و گفت:میگم دوسم داری؟

آب دهنم رو‌قورت دادم و لبهام رو تر کردم.گفتم:خب…امممم…نمیدونم…میدونی….راستش…

دستش رو با خنده به نشونه ی سکوت بالا آورد و گفت:هیسسسس!ولش کن.اونقدر واسه جواب این سوال من و‌من کردی که پشیمون شدم!

سرم رو‌انداختم پایین .میدونستم ناراحته ولی من زمان می‌خواستم.زمان!

ماشین توی اتوبان همچنان با سرعت میرفت و خواب به چشمای من هجوم می آورد.سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام رو‌بستم تا آهنگ آرومی که توی ماشین پخش می‌شد خواب رو‌بهم هدیه کنه…

با صدای آرمان،چشم باز کردم.دیدم داره نگام میکنه.گفت:پاشو عزیزم بریم یه چیزی بخوریم!

از پشتی صندلی فاصله گرفتم و روسریم رو‌روی سرم مرتب کردم.از ماشین پیاده شد.منم پیاده شدم و دوش به دوشش راه افتادم سمت در رستوران.یه رستوران سررهایی تقریبا شیک بود که داخلش پر از آدم بود.موزیک آروم و‌بی کلامی هم داخلش پخش میشد.به پیشنهاد آرمان پشت یه میز ،یه جای دنج،نشستیم.آرمان گفت میره دستش رو‌بشوره و‌بیاد.باشه ای گفتم و از پنجره به بیرون خیره شدم.وقتی رفت،گارسون اومد سر میز تا سفارش بگیره که بهش گفتم بعدا بیاد سفارش رو‌بهش بدیم.اونم رفت.نگاهم رو‌روی میز انداختم.تا بالاخره آرمان سر رسید.روبه روم نشست و با لبخند گفت:خب چیزی سفارش دادی؟

مثل خودش لبخند زدم و گفتم:نه منتظر موندم تو بیای

با اشاره ی دست گارسون رو‌آورد و سفارش داد.غذا رو با حرفای معمولیمون خوردیم تا یه دفعه دستم خورد به لیوان نوشابه اش وکل نوشابه ریخت روی لباسش.هینی کشیدم و لب پایینم رو‌به دندون گرفتم و آروم گفتم:ببخشید!

اخمی که روی پیشونیش افتاده بود رو‌باز کرد و گفت:اشکال نداره میرم می‌شورمش

از روی صندلی بلند شد و گفت:من دیگه غذا نمیخورم.تو هم اگه غذات تموم شد،پاشو برو توی ماشین تا من بیام!

-باشه

آرمان که رفت،چون دیگه سیر شده بودم پاشدم وکیفم رو‌روی دوشم انداختم.خواستم برم بیرون که دیدم موبایل آرمان روی میز مونده.گوشیش با نوشابه خیس شده بود و مطمئن بودم سوخته!برش داشتم و گذاشتمش توی جیب مانتوممانتوم تاتا بعدا به عنوان یه کادو و‌جبران،تعمیرش کنم یا یه جدیدش رو‌براش بخرم.از رستوران زدم بیرون و‌رفتم توی ماشین نشستم.چند دقیقه بعد،آرمان اومد توی ماشین.ماشین رو‌روشن کرد و با لبخندی دندون نما گفت:خب دیگه بهتره بریم هان؟

سرم رو تکون دادم.آرمان راه افتاد و‌آهنگ ملایمی رو‌مثل همیشه پخش کرد.سرم رو به شیشه تکیه دادم تا سرمای خوب و دلپذیر پاییزی رو کنار نامزدم حس کنم…

***


لينک منبع

درباره ی admin

همچنین ببینید

دانلود رمان زهر تاوان | اندروید ، PDF ، آیفون و جاوا

دانلود رمان زهر تاوان رمان زهر تاوان نوشته ی پگاه رستمی اختصاصی دانلود کنید از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *