خانه / عاشقانه / )رمان من انتقام میگیرم(بخش هشتم

)رمان من انتقام میگیرم(بخش هشتم

نمیدونستم قراره کجا بریم.آرمان از یه جاده که اسم روستایی روش نوشته شده بود،رفت داخل .صدای آهنگ رو کم کرد و روبه من با یه خنده ی موزیانه گفت:یادم رفت بهت بگم که یکی از دوستام که اهل اینجائه وقتی شنید من وتوداریم میایم اینجا،یه مهمونی ترتیب داد تا یکم حال و هوامون عوض شه.

نگاهش کردم و گفتم:الان؟!

چشماش که برق عجیبی داشتن رو به جاده دوخت و‌گفت:آره دیگه.بیا لطفا تا دلش نشکنه!

نفسم رو با صدا بیرون دادم و گفتم:باشه بریم

سرعت ماشین رو‌بیشتر کرد .منم به بیرون که تقریبا تاریک شده بود،نگاه کردم.به برگای زرد و نارنجی که وقتی بچه بودم و از روشون رد میشدم،صدای خش خششون زیبا ترین موسیقی زندگیم بود.

یه ربع گذشت تا آرمان ماشین رو‌جلوی در یه خونه ی دو طبقه با نمای سفید و سقف شیروانی قرمز پارک کرد.از ماشین پیاده شدم و منتظر موندم تا آرمان هم پیاده شه.اونم پیاده شد و با همون لبخند جدید و موزیانه اش ،دستش رو‌گذاشت پشتم و به داخل هدایتم کرد.وارد خونه که شدم،از هجوم دود به ریه ام،به سرفه افتادم.نگاهم رو اطرافم چرخوندم.همه چی بین دود پنهان شده بود.به راهنمایی آرمان پشت یه میز که گوشه ی خونه قرار داشت نشستم.خودش رفت و‌گفت که بردمیگرده.با دستم جلوی دهن و دماغم رو گرفتم تا دود اذیتم نکنه.همینطور که نشسته بودم صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم.برگشتم و در کمال تعجب عمو داریوش رو‌دیدم.لبخندی زد و رو به روم،پشت میز نشست.با تعجب گفتم:عمو شما اینجا چیکار میکنین؟

بلند خندید و گفت:من اینجا دعوت بودم.

با جوابی که داد قانع نشدم ولی حوصله ی اصرار و کنجکاوی رو نداشتم.از فضای مهمونی بدم میومد.با چشم دنبال آرمان گشتم ولی پیداش نکردم تا بالاخره خودش با دو لیوان آب پرتقال اومد جلو و کنار عمو نشست و بعداز سلام و احوال پرسی با عمو،رو به من کرد و گفت:اینا رو برای تو‌آوردم بخوری

لبخند اجباری زدم و گفتم:ممنون نمیخورم.

اخمی کرد و گفت:چرا اینقدر خشکی!بابا اینجا همه خودین.اون روسزی مسخره رو از سرت در آر.

دستش رو به سمت روسریم آورد تا بکشدش ولی خودم رو کشیدم عقب و با صدای تقریبا بلندی گفتم:آرمان نکن!

با دلخوری دستش رو عقب کشید و گفت:باهام راحت نیستی؟

کلافه چشمام رو‌محکم بستم و گفتم:چرا هستم ولی اینجا نه

به صندلیش تکیه داد و گفت:حس میکنم نه دوسم داری نه دلت میخواد پیشم باشی

-نه آرمان اینطور نیست

-پس یه پیشنهاد میدم بهت به عنوان نامزدت.لطف کن اگه نمی‌خوای دلم بشکنه قبول کن

-باشه!

از روی صندلی بلند شد و رفت عمو نگاهی بهش کرد و‌گفت:پسر خوبیه.خیلی دوست داره به حرفاش گوش کن

سرم رو تکون دادم .آرمان با یه لیوان آب اومد طرفم.لیوان رو‌گذاشت جلوم و از اون دستش که مشت شده بود یه قرص انداخت جلوم.

-اینا چین ؟

لبخندی زد و گفت:آرامبخش

خندیدم و گفتم:دیوونه شدی؟!آرامبخش واسه ی چی؟

لبخند زد.صندلیش زو کشید عقب و‌گفت:برای اینکه یکم آروم شی

با خنده قرص رو‌برداشتم و با لیوان آب خوردم.لبخندی به روش زدم.اونم چشمای براق و پر از شیطنتش رو‌انداخت توی چشمام .نمیدونم یهو چیشد که همه چی برام عحیب غریب شد.حس سبکی و دیوونگی بهم دست داد.همه چی رو یه جور دیگه میدیدم.بلند خندیدم همه هرچی میخندیدم بازم دلم میخواست بخندم.دلم میخواست جیغ بزنم و حال کنم.

آران اومد کنارم ایستاد و با خنده یه نخ سیگار آتیش زده داد دستم و گفت:بگیر باهاش حال کن.

با همون خنده های وحشتناکم،سیگار رو گرفتم و با حرکات مسخره ای کشیدمش.هرچقدر میکشیدم باز میخواستم و آرمان هم من رو معطل نمیذاشت و تند تند سیگار دستم میداد.با قهقهه میکشیدم و حس میکردم خیلی خوشحالم.بعد از اینکه دو سه تا بسته ی سیگار رو تموم کردم،آرمان با یه چیز جدید تر اومد سمتم و داد دستم.از کشیدن اون چیز کوفتی ،ریه ام سوخت و محکم سرفه کردم ولی بازم دست نکشیدم و ادامه دادم،اونقدر ادامه دادم که حس میکردم ریه ام سوخته.تنها چیزی که از اون موقع به خوبی یادمه نگاه های پر از افتخار عمو و آرمان و خنده های پر از پیروزیشونه

بعد از اینکه حسابی از آرمان گرفتم و کشیدم،سرم درد گرفت ولی خنده هام تموم نشدن.همچنان داشتم میخندیدم که آرمان محکم دستم رو گرفت وکشید.از روی صندلی افتادم روی پارکت های اتاق .همینطور که بازوم میون انگشتهای آرمان گیر کرده بود و روی زمین کشیده میشدم،نگاهم روی چشمهای عمو قفل بود و میخندیدم.از ویلا بیرون آمدیم.ناگهان آرمان از روی زمین بلندم کرد و با شدت داخل ماشین انداخت.همچنان حال خودم رو نداشتم و نمیتونستم تمرکز کنم.با صدای داد آرمان سرم رو سمتش چرخوندم.

-الان خیلی داری حال میکنی نه؟

با خنده سرم رو‌تکون دادم.

گفت:الان بیشتر هم حال میکنی!!!

باز خندیدم .بلند و دیوانه وار.چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که به یه جاده ی خامی رسیدیم.ماشین به سرعت ایستاد.طوری که به جلو پرت شدم.آرمان از ماشین پیاده شدماشین رو‌دور زد و در سمت من رو باز کرد.کم کم داشتم به حالت طبیعی خودم میرسیدم.خواستم بپرسم کجاییم که محکم من رو کشید پایین و انداخت روی خاک.پهلوم محکم به سنگ تیزی که روی زمین بود،برخورد کرد.آخ بلندی گفتم.خواستم بلند بشم و بپرسم چرا این کار رو کرد که با پاش ضربه ی محکمی به شکمم زد .با برخورد پاش به شکمم،نفسم بند اومد.اونقدر محکم زده بود که اشکم جاری شد.با دستم شکمم رو‌گرفته بودم و توی خودم مچاله شده بودم که یقه ام رو‌گرفت و یکم سرم رو از زمین فاصله داد.با چشماش که پر بود از برق خشم و کینه،نگاهم کردوبا اون دستش مشت محکمی رو توی صورتم فرود آورد.طعم خون رو توی دهنم حس کردم.ولم کرد روی زمین .با دستم جلوی دهنم رو گرفتم و با ناله گفتم:داری چیکار میکنی؟

اومد سمتم.روی دوزانو‌نشست.توی صورتم خم شد و‌گفت:میخوای بدونی؟باشه.الان بهت میگم

از روی زمین بلند شد.یکم خودش رو تکوند .بعد ناگهانی با لگد زد توی صورتم و باعث شد خون توی دهنم جمع بشه.

-خب میخوام برات یه داستانی رو بگم

شروع کرد به چرخیدن دورم.بدنم از درد بی حال شده بود.ادامه داد:یادمه۱۳سالم بود که بابام و داداشم اعدام شدن.

رو به روم ثابت ایستاد.چاقویی از جیبش در آورد و ادامه داد:میدونی چه دردی داره پدر و برادرت جلوی چشمات اعدام شن؟

دوباره روی دو زانو نشست ویقه ام رو توی دستاش مشت کرد.چاقو رو‌به صورتم نزدیک کرد.سعی کردم جیغ بزنم.با تمام توانم جیغ زدم و‌گفتم:ولم کن توروخدا بذار برم.آرمان من نامزدتم.داری چیکار میکنی

چافو رو‌از صورتم فاصله داد و بلند قهقهه زد.ناگهانی جدی شد .سرم رو با دستش محکم گرفت و با چاقو روی صورتم خط کشید.از دردش نفسم بند اومده بود.اشکم روی صورتم جاری شدن باعث شذن زخم روی صورتم بسوزه.سرم رو محکم رها کرد روی زمین.از درد به خودم میپیچیدم.آرمان ادامه داد:حالا میخوام بهت اصل قضیه رو بگم

از پشت دستم رو گرفت و‌محکم پیچوند که جیغ بلندی کشیدم.از لای دندونای قفل شده اش گفت:اون کثافت و عوضی که برادر و‌پدرم رو پای چوبه ی دار برد بابای تو بود.اون مرتیکه ی

نتونستم بزارم اینقدر به بابا توهین کنه.برای همین توی صورتش تف کردم که باعث شد چشماش رو ببنده و ساکت بشه.دستم رو که خرد شدنش رو کامل حس میکردم،رها کرد .با آستینش صورتش رو پاک کرد و عصبی خندید.رو به روم نشست​.زانوی  پای راستش رو گذاشت روی زمین و پای راستش رو قائم روی زمین گذاشت.دست راستش رو گذاشت روی پای راستش و کمی به سمتم خم شد و گفت:مثل پدرت احمقی!خیلی احمق!حالا هم میخوام اون بچه ی توی شکم خواهرت رو نابود کنم تا پدرو مادرت مثل پدر و‌مادر من درد بچه شون رو بچشن.از روی زمین بلند شد و ضربه ی شدیدی به صورتم زد که باعث شد هرچه نیرو در بدنم مونده بود،از یین بره و خون از بینی و دهنم سرازیر بشه.

با صدای جیغ لاستیک های ماشینش با همه ی وجودم گریه کردم.از اعتمادم به آرمانی که ندونسته باهاش ازدواج کردم،از احمق بودنم،از ناتوانی ام.هوا کم کم ابری شد و نم نم بارون صورتم رو لمس کرد.با دست تقریبا سالمم خودم رو روی زمین خاکی که حالا به خاطر بارون گِل شده بود،گذاشتم و بدن بی حالم رو بالا کشیدم.روسریم پر از لکه های خون شده بود.همراه آسمون گریه کردم.پاهام به خاطر ضربه ای که آرمان زده بود،به شدت درد میکرد و نمی تونستم راه برم.به شدت ترسیده بودم.صدای زوزه ی گرگها و واق واق سگها هم به ترسم اضافه میکرد.بارون شدتش بیشتر شده بود و تمام بدنم خیس بود از خون و بارون و‌گل.از ناتوانی افتادم روی زمین و‌گریه کردم.بلند داد زدم: کمکم کنید….تو روخدا یکی کمکم کنه

گلوم به خاطر جیغ هام سوخت.دیگه داشتم ناامید میشدم که دیدم دختری با چتر مشکی روی سرش و مانتوی مشکی و شلوار آبی جذبش داره میاد سمتم.صورتش رو‌نمیتونستم به خوبی ببینم.از دیدنش خوشحال شدم.سعی کردم کمی بلند شم.روی زمین به دست سالمم تکیه دادم و با گریه گفتم:خانم کمکم کنید تو روخدا…

***


لينک منبع

درباره ی admin

همچنین ببینید

متن عاشقانه ۲۰۱۹ برای همسر و عشق زندگی با عکس

سایت فتوکده اشتراک گذاری :   متن عاشقانه جدید رمانتیک ترین جملات عاشقانه با متن …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *