خانه / عاشقانه / رمان من انتقام میگیرم(بخش ششم)

رمان من انتقام میگیرم(بخش ششم)

روی میز تحریرم نشسته بودم و‌مشغول خوندن درسام بودم.صدای زنگ موبایلم بلند شد.چشم از جزوه برداشتم و‌پریدم سمت موبایلم.اسم آرمان روش افتاده بود.جواب دادم

-الو

-سلام خانوم خوشگله!

-بفرما

-امروز وقت داری؟

-برای؟

-برای رفتن به یه رستوران شیک واسه شام!

لبخندی زدم و گفتم:نه!

صداش رو‌پر از غم کرد و‌پرسید:چرا؟

صدام رو بچگونه کردم و‌گفتم:چون دلس دالم

خندید.محکم و با بهت!:بیا رستوران درس بخون

-ببینم چی میشه

-پس میای

-اممم شاید

-باشه عزیزم.بهم پیام بده.مواظب خودت باش دوست دارم.خدافظ

-خدافظ

تماس که قطع شد.موبایل رو‌روی چونه ام گذاشتم و به فکر رفتم.سه روز از جشن نامزدی ما میگذشت.من هنوز بهش علاقه نداشتم ولی کم کم داشتم بهش وابسته می‌شدم.هر روز صبح بهم پیام میداد و‌حالم رو‌میپرسید.هرشب یه جا واسه شام دعوتم میکرد.هر روز برام دسته گل و کادو میاورد.مامان از دیدن اینهمه توجهش نسبت بهم،راضی و خوشحال بود اما من نگران بودم.از اینکه تا آخر عمر به خاطر وابستگی باهاش بمونم نه به خاطر علاقه!

با صدای در از فکر اومدم بیرون و گفتم:بله

صدای مامان بود که گفت:دخترم بیا ناهار

-چشم الان میام

جزوه رو بستم و‌مداد رو‌گذاشتم روش .پاشدم از اتاق رفتم بیرون.ناهار رو‌پیش مامان خوردم .بعد از کمک به مامان در جمع کردن میز غذا،رفتم روی کاناپه ولو شدم تا سریال مورد علاقه ام رو تماشا کنم.همین که کنترل رو گرفتم دستم،صدای زنگ آیفون بلند شد.میدونستم آرمانه.رفتم سمت آیفون.تصویر آرمان پشت دسته گل بزرگی از گلهای رز مخفی شده بود.ریز خندیدم و پریدم توی اتاقم.یه مانتوی زیپ دار و شال مشکی سرم کردم و چادر گل گلی مامان رو هم برداشتم و رفتم سمت در.در حیاط رو باز کردم و دسته گل رو گرفتم.دسته گل زیبایی بود.عطر خوبی هم داشت.چشمام رو‌بستم و عطر گلها رو یک جا تقدیمِ خودم کردم.آرمان خندید و‌گفت:علیک سلام

-اوا سلام

چشمای براق و‌زیباش رو انداخت توی چشمای سبزم و‌گفت:تقدیم به شما بانوی رویاهای من!

خندیدم و گفتم:نمیای تو؟

-نه باید برم شرکت

نگاهی به لباساش انداختم.یه کت تک مشکی با پیرهن مردونه ی سفید و شلوار جذب مشکی

-با این تیپ

نگاهی به لباساش کرد و‌گفت:مگه چشه

-رسمی نیست

خندید و گفت: مهم نیست.همینجوریش خوبه!

شونه ای بالا انداختم و گفتم:هرطور مایلی

نگاهی به ساعت مارک دار روی دستش کرد و‌گفت:خب دیگه من برم.راستی برای شام میای؟

حوصله نداشتم.لب و لوچه ام رو آویزون کردم و‌گفتم:حال ندارم!

لبخندی زد و‌گفت:باشه زیاد اصرار نمی‌کنم ولی یادت باشه امشب یه پیام برات میفرستم حتما بخون و‌جوابش رو‌بهم بگو

چشمام رو‌چند لحظه بستم و باز کردم.عقب عقب رفت سمت ماشینش و‌برام دستی تکون داد.منم با دست گل براش بای بای کردم.سوار ماشین شد و با سرعت از کوچه رفت بیرون.خواستم بیام داخل که دیدم همون پسر همسایمون که مزدا۳داشت با سرعت اومد توی کوچه و جلوی در خونه شون پارک کرد.با لباس پلیسی‌ که تنش بود،پیاده شد و به سرعت رفت توی خونه.ابرویی بالا انداختم و رفتم توی حیاط ودر رو بستم.رفتم توی خونه و مشغول دیدن تلویزیون شدم.چند ساعت بعد بابا اومدخونه .من ومامان میز رو‌چیدیم .بابا که اومد، مشغول خوردن شدیم.بابا گفت:بیرون میرین مواظب کیف و‌موبایلتون باشین!

مامان:چرا؟

بابا:این همسایمون،آقای کیانفرکه پلیسه گفته گزارش چند تا سرقت رو دریافت کرده حالا داره به همه میگه بیشتر مواظب باشن.

من و‌مامان سری تکون دادیم و به غذا خوردنمون ادامه دادیم.بعد از شام رفتم توی اتاق .موبایلم رو از روی میز برداشتم.یه پیام برام اومده بود.بازش کردم و‌خوندمش:«سلام بانوی زیبا،اگه قابل بدونین هفته ی دیگه باهم بریم شمال.یه هفته بمونیم و‌برگردیم.نظرت؟»

لبخندی زدم و از اتاق رفتم بیرون.موضوع رو به مامان و‌بابام گفتم.هر دوشون موافقت کردن.برای آرمان جواب فرستادم:«سلام!پیشنهاد خوبیه میام.»

رفتم توی اتاقم.از شدت شوق دلم میخواست جیغ بزنم.چند سالی میشد شمال نرفته بودم.چون کار بابا و مشکلات خودم باعث شده بود یادمون بره بریم شمال!پریدم روی تخت و‌بالش نرم و‌بیچاره ام رو‌گرفتم توی بغلم و محکم فشارش دادم.خیلی خیلی خوشحال بودم که قراره آرمان،نامزدم ،من رو‌ببره مسافرت.شاید توی این مسافرت بیشتر باهم آشنا میشدیم و حس وابستگی من به عشق تبدیل میشد!!!نویسنده:paradox


لينک منبع

درباره ی admin

همچنین ببینید

متن تسلیت رحلت پیامبر و امام حسن مجتبی + عکس نوشته

سایت فتوکده اشتراک گذاری :   عکس نوشته و متن تسلیت رحلت پیامبر و شهادت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *