خانه / عاشقانه / رمان من انتقام میگیرم(بخش دوم)

رمان من انتقام میگیرم(بخش دوم)

-یسنا، مامان پاشو.یسنا!

غلتی زدم و با صدای گرفته از زیر پتو‌گفتم:مامان ولم کن توروخدا.امروز حال ندارم.

پتو از روم کشیده شد و‌پشت سرش صدای مامان:یسنا پاشو برو زشته به شکوفه قول دادی!

-قول چی؟

-نگاه کن تو‌روخدا! دختر پاشو.زشته فردا پس فردا میشی وکیل مردم باید سحرخیز و پر جنب و‌جوش باشی!

پتو رو دوباره کشیدم روی سرم و گفتم:مامان دو دیقه بخوابم،پامیشم!

-از دست تو

صدای قدم‌های مامان نشاندهنده ی رفتنش بود.با اومدن صدای در مطمئن شدم رفت.سرم رو‌بیشتر توی بالشم فرو‌بردم.یه ربعی خوابیدم.دیگه واقعا از خواب خسته شده بودم.روی تخت نشستم.دستم رو لای موهای آشفته و گره خورده ام بردم و پوست سرم رو‌مالیدم.چشمام مطمئناً پف کرده بودن و ناز تر شده بودن.از تخت پریدم پایین و رفتم از اتاق بیرون.شیرجه رفتم سمت دستشویی و صورتم رو‌شستم و‌اومدم بیرون.مامان‌از اتاقش اومد بیرون.رو به من کرد و‌گفت:میرم خونه ی مادرجون زودی میام.صبحانت رو بخورروی میزه!

باشه ای گفتم و‌رفتم توی اتاقم.جلوی آینه ایستادم.برس رو برداشتم و‌مشغول شونه زدن موهای طلاییم که تا روی کتفم میومد شدم.چشمای سبز پررنگم درشت و خوش حالت بودن.بینی کوچولو و سربالام که خدادادی بود رو بیشتر از بقیه ی اعضای صورتم می پسندیدم.لبهای قلوه ای و کوچولوم هم توی صورت سفیدم خود نمایی میکرد.به قول بابا من و مینا اصلا شبیه هم نبودیم چون من به مادرجون(مامانِ مامان)رفته بودم و مینا به بابا.

موهام رو پایین سرم بستم.رفتم سر وقت کمد و‌یه مانتوی آبی فیروزه ای که روی آستیناش طرح سنتی کار شده بود و یه تک جیب سمت راست داشت که به شکل سنتی در اومده بود.شلوار کتون مشکی دمپام رو‌هم با روسری بزرگ مشکی برداشتم و پوشیدم.همیشه از بیرون گذاشتن موهام  بدم میومد،برای همین همه ی موهام رو‌زیر روسری مخفی کردم.کتونی سفیدم رو هم در آوردم و پام کردم.کیف اسپرت سفیدمم برداشتم و بعد از زدن دودتا پیس ادکلن از اتاق زدم بیرون.قبل از اینکه برم بیرون یادم اومد موبایلم رو‌ برنداشتم.سریع برگشتم توی اتاق و موبایلم رو برداشتم.به سرعت رتم توی پارکینگ و ماشینم رو برداشتم.به سرعت زدم بیرون.حسابی گرسنه ام بود.یادم رفته بود صبحونه بخورم برای همین از سوپری کیک و شیر خریدم و موقع رانندگی خوردمش.به پاساژ که رسیدم،نکاهی به ساعت مچیم انداختم.مطمئنا دوباره توسط شکوفه توبیخ میشدم.رفتم توی پاساژ و رسیدم به مغازه ی شکوفه.مغازه پر ازمشتری بود و این موضوع برای من خیلی شگفت‌انگیز بود.وارد مغازه شدم،جمعیت رو کنار زدم تا رسیدم به شکوفه.شکوفه با لبخند مشغول عکس انداختن با دخترایی بود که جلوش صف کشیده بودن.با ابروهایی بالا رفته رفتم پشت میز روی صندلی نشستم.شکوفه مثل آدمای  معروف امضا میداد و عکس سلفی می‌گرفت.من که می‌دونستم تا فردا صبح هم اینجا خلوت نمیشه ،از مغازه زدم بیرون وروی یکی از پله ها نشستم.موبایلم رو‌در آوردم و‌روشن کردم.کلی پیام و‌میس کال از شماره ی ناشناس و‌شکوفه اومده بود.پیامهای ناشناس که همون آرمان ملکی بود رو باز کردم و مشغول خوندن شدم:«خانم پیروز کار مهمی دارم لطفا قبول کنین!

-خانم پیروز فردا ساعت۵چی؟میتونین تشریف بیارین؟

-اگه قبول می‌کنین بهم پیام بدین.

-منتظرم

زیر لب گفتم:دیوونه است بابا

-کی دیوونه است؟

با شنیدن این صدای بم،ترسیدم و از جام بلند شدم.بازم خودش بود.آرمان ملکی!!

چشمای عسلی و نافذش رو توی چشمام انداخته بود.سریع نگاه ازش گرفتم و گفتم:با خودم حرف میزدم

یکی ازدستاش رو داخل جیب شلوار کتون مشکی رنگش کرد و گفت:میتونم بپرسم چرا جواب پیامکهام رونمیدین؟

-دلیلی نمی بینم جواب بدم.شما یه روز اومدین توی مغازه از پدرم تشکر کردین و‌رفتین.

(به چشماش نگاه کردم و ادامه دادم)حالا بایدباهاتون فرار کافی شاپ بذارم؟!

لبخند کجی روی صورتش نشست و گفت:من واقعا عذر میخوام.منظور بدی نداشتم فقط میخواستم یه جای مناسب حرفم رو بهتون بزنم.حرفم مهمه.

یه قدم نزدیکتر شد و گفت:میشه فقط این یه بار‌ رو قبول کنین و‌بیاین همون کافی شاپ؟

قاطع و محکم گفتم:نه

از کنارش رد شدم و سمت مغازه رفتم.مغازه خلوت شده بود.شکوفه روی صندلی نشسته بود و با صدای بلندمیخندید و‌با موبایل حرف میزد.

رفتم جلوی میزش .دستام رو روی میز ستون کردم ونگاش کردم.صحبتش که تموم شد گفتم:خب خانم شکوفه شاهینی این همه آدم اینجا چیکار میکردن؟

با ذوق از اون ور میز پرید گردنم رو بغل کرد و‌با صدای نازک جیغ جیغیش گفت:وای یسنا بازیگر شدم

از خودم جداش کردم.با چشمای متعجب و‌ابروهای بالا رفته ام نگاش کردم و‌گفتم:دروووغ!!

خندید و‌گفت:به جان تو!دیشب بهم خبر دادن توی تست قبول شدم.رفتم سر یه فیلم کوتاه بازی کردم و الان کلی معروف شدم.

میز رو دور زدم و‌کامل بغلش کردم و‌گفتم:پس بالاخره به هدفت رسیدی فسقلی!

با انگشتای مشت شده اش آروم کوبید توی کمرم و گفت:من فسقلی نیستم فقط قدم کوتاهه!

خندیدم و ازش جدا شدم.خدا روشکر این موضوع باعث شده بود دیگه به دیر اومدن من گیر نده.تا شب باهم مشتریها رو‌راه انداختیم و‌گفتیم و‌خندیدیم.شب نزدیکای ساعت۷بود که دیگه شکوفه گفت بریم.باهم از مغازه زدیم بیرون و‌در رو قفل کردیم.به اصرار شکوفه که هی میگفت نترس باش،سوار آسانسور شدیم و‌کل راه من شکوفه رو زدم که چرا اصرار کرد.بالاخره از پاساژ زدیم بیرون .چون امروز خودش ماشین آورده بود گفت سوار نمیشه.باشه ای گفتم خواستم برم سوارماشین شم که دیدم یه دسته گل رز قرمز زیر شیشه پاک کن ماشینه.با تعجب رفتم سمتش و برش داشتم.یه کارت بهش چسبونده شده بود.خوندمش:«از طرف آرمان ملکی»

از شدت عصبانیت داغ کرده بودم.دسته گل رو‌محکم توی پیاده رو‌کوبیدم و‌کارت رو پاره کردم.با خودم گفتم:پسره ی پررو نیومده گل میذاره.حقا که دیوونه است!!!

سوار ماشین شدم و تخته گاز تا خونه رفتم.سعی کردم فکرش رو از ذهنم بکشم بیرون.مثل همیشه چشمام رو‌بستم و‌چند تا نفس عمیق کشیدم.وقتی تونستم خودم رو‌آروم کنم رفتم توی خونه.حسابی گرسنه بودم.شکوفه ی خسیس هیچ وقت ناهار نخریده بود و همیشه از گرسنکی تلف میشدیم.وارد خونه که شدم،مامان جلوی تلویزیون نشسته بود و داشت فیلم میدید.لبخندی زدم و‌رفتم پیشش.با دیدنم صدای تلویزیون رو‌کم کرد و‌بغلم کرد.آرامشی که توی وجود مامان بود رو‌هیچ‌جتی دنیا پیدا نمیکردم.حتی غر زدناش رو هم دوست داشتم.بعد از کلی ماچ و بوس مامان​ دعوتم کرد به یه غذای مادر دختری!

باهم روی کاناپه نشستیم مامان رفت توی آشپزخونه و با دو تا ظرف پر از سالاد ماکارونی اومد بیرون.باهم مشغول خوردن سالاد شدیم و همزمان سریال رو هم تماشا میکردیم.اون شب بابا هم اومد و باهامون همراه شد.بعد از خوردن شام و‌تموم شدن فیلم راهی اتاقم شدم .روی تخت طاق باز خوابیدم و به خانواده ی خوب و درجه یکم فکر کردم.وسط این فکرا آرمان پرید وسط !با تصور اون صورت سبزه و هیکل درشت وچشمای عسلی و موهای لخت و خوش فرم خرماییش اخمام رفتن توی هم .با لرزش موبایلم که روی میز کنار تختم بود،از فکر اومدم بیرون و موبایل رو برداشتم.با دیدن شماره ی ناشناس مزاحم ،آرمان ملکی،کلافه شدم و دکمه ی اتصال رو زدم.

-الو

-سلام خانم…

پریدم وسط حرفش و‌گفتم:آقای محترم من نمیدونم شما شماره ی موبایلم رو از کی و‌کجا گرفتین ولی دیگه نه زنگ بزنین نه پیام بدین و نه دیگه مزاحم بشین!

تماس رو‌قطع کردم.دیگه خیالم راحت بود که شرش از سرم کم شده.خودم رو روی تخت مچاله کردم و‌چشمام رو بستم.

***


لينک منبع

درباره ی admin

همچنین ببینید

دانلود رمان رزسرخ | اندروید ، PDF ، آیفون و جاوا

دانلود رمان رزسرخ رمان رز سرخ با بهترین فرمت ها + کلیپ عاشقانه   کلیپ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *