خانه / عاشقانه / رمان عاشقانه ی معجزه ی عشق

رمان عاشقانه ی معجزه ی عشق


#mojezeye eshgh—————sepideh#

از بچه ها بهم خبر رسید که دانشگاه واسه یه سفر پنج ،شیش روزه شمال برنامه ریخته همه دارن میان توهم بیا.

قبول کردم واسه عوض کردن آب و هوا بدک نبود .از چندروز پیش تو دانشگاه با بچه ها برنامه می ریختیم که چی ببریم،چی بپوشیم و این حرفا

همه واسه این مسافرت خوشحال بودن.منم از روز قبل حرکت،لباسامو آماده کرده بودم ناگفته نماند گیتارمم برداشتم که تو قطار با هم خوش باشیم.مامانمم بعد از کلی چپوندن لباس گرم تو ساکم یه مشمبا پر از هله و هوله آماده کرد.کللللی تغییر کرده بود مامانمو هله و هوله واقعا عجیب بود.?

فردا صبح موقع رفتن اندازه یه ساک از وسایلام کم شد .همممه ی اون لباس بلوز بافتنیا و جورابای کلفتو و .. از توی وسایلام برداشتم.اخه یکی نیس بگه مادر من کی تو فصل بهار لباس گرم میپوشه ولی خب مادر است دیگر تو هر فصلی نگران بچشه.?

از فکر این چیزا اومدم بیرون و سریع یه مانتو سرمه ای با شال و شلوار آبی کم رنگ پوشیدمو رفتم دم در.بعد از اینکه از زیر قرآن رد شدم و مامانم یه کاسه آب خالی کرد رو پاچه شلوارم بجای زمین،?رفتم سوار ماشین شدم .بابامم با یه خشم خاصی تو ماشین منتظر بود .یه نگاه به ساعتم کردم و دیدم از اون موقعی که قول داده بودم بیام پایین یه ربع گذشته چیز عجیبی نبود خب..باید براش عادی می شد.?خودمو زدم به اون راه و با لبخند ملیح در و باز کردمو نشستم تو ماشین.تا خود دانشگاه حسابی نصیحتم کرد که یوقتی اونجا دیر نکنی جا بمونی،پیش استاداتون راه برو گم نشی.منم همرو با یه چشم جواب میدادم.البته حق داره شاید من بزرگ شده باشم ولی بابام تو فریزر که نمونده ?اونم بزرگ تر  شده و من هنوز واسش ملیسا کوچولو ام.?

وقتی رسیدیم دم در دانشگاه همه بیرون بودن و داشتن سوار میشدن تا اتوبوس ببرتمون .بازم دیر شده بود .?بابارو بوسیدمو رفتم پیش بچه ها.بعد از کلی  آمار دادن وسایلامون رفتیم سوار اتوبوس شدیم.طبق معمول ما پنج تا دوست ته اتوبوس نشستیم.

سارا که به شکموی دانشگاه معروف بود از تو همون اتوبوس شروع کرد به خوردن.بقیه چهار نفرمونم همش  در حال حرف زدن و خندیدن بودیم.رفتیم   تو اتوبوس و وسایلامونو ریختیم اون پشت .یهو یاد حرف مامانم افتادم  .کله سحر(ساعت۹) تو خواب آلودگیم داشت میگفت وسایلاتو یه گوشه مرتب بزار شلخته نباشی بگن دخترش بی سلیقسا. جو گرفتتم پاشدم گفتم بچه ها پاشین وسایلارو مرتب بزاریم اون پشت.هنوز حرفم تموم نشده بود که نگاه پوکر چهار تا صورت روم خیره شد .خیلی ریلکس نشستم سر جام گفتم ها؟چیه مگه؟چرا اینجوری نگام میکنین؟فائزه برگشت گفت بشین بابا ادا با سلیقه هارو در میاره. خندیدم و گفتم خوبه شاعر گفته همنشین تو از تو به باید     تا تو را عقل و دین افزاید بازم من با شماها دوست شدم?بعد یه عالمه حرف زدن و خندیدن اتوبوس وایساد ساعت۱بود.نگه داشت دم یه سفره خونه تا بریم ناهار بخوریم بعد حرکت کنیم رفتیمو رو یه تخت نشستیم.تو اون سفره خونه یه حوض بود که گلی گل و بوته دور ورش کاشته بودن.یهو یکی از بچه های دانشگاه اومد سمت تختمون و  گفت  اگه دوست دارین بیاین اونور خوانندگیه همه دور هم جمعیم.ما هم بیکار،پاشدیم رفتیم.یکی از پسرایه دانشگاه بود رو صندلی نشسته بود داشت میخوند.نرگس که کلا هدفون تو گوشش بود نمیشنید چی میگه ولی همش در حال مسخره کردن بود،ساراهم که در حال آبمیوه خوردن ، ریحانه هم خواب بود رو تختمون .من بودمو فائزه که بدون هیچ شیطنتی وایساده بودیم.یه اهنگ که خوند نرگس برگشت گفت توهم برو گیتارتو بیار بزن .فکر کنم تونستم حرفامو تو چشام بهش بگم چون سریع خودش گفت البته اگه دوست نداری به من که ربطی نداره  بعدم روشو کرد اونور.منم  مثلا نشنیدم .شروع کردم به حرف زدن با فائزه.

جدا از همه ی حرف زدن ها و شوخی هایی که با بچه ها میکردیم حواسم به یکی از بچه درسخونای مدرسمون جمع شده بود.با تمام  مؤدبیشو سادگیش شیطنت های بامزه ای داشت .هر وقت هم سعی می کردیم با بچه ها اذیتش کنیم نمی شد.اون اولین پسر درسخون  دانشگاه بود  که از زیر شیطنت های ما پنج نفر در رفته بود.من زیاد تو این کارا شرکت نمیکردم.کلا دختر صاف و ساده و خوبی بودم.?

بعد خوردن ناهار یکم استراحت کردیم .همه خواب بودن جز من و نرگس . داشتیم دربارهچهمون پسره حرف میزدیم،البته بیشتر کالبدشکافی بود.تصمیم گرفتم دور از چشم نرگس یه پلکی روهم بزارم.هنوز پنج دقیقه نشده بود که اومد محکم زد به دستم.

-پاشو دیگه چقد میخوابی

+روانی مگه مردم آزاری خواب بودماااا

-وا خب بگیر بخواب به من چه

اینو گفت و فرار کرد دیگه طاقت نیاوردم و دنبالش کردم.تا رسیدیم به تخت همون بچه درسخونه،شهاب و دوستاش.رفت نشست اونجا.

-ببین این خیلی دختر بدیه

+ااا وای وای چرااا‌؟!

-اگر یوقت تصمیم گرفتیـ…

±نرگس جان گوشیت زنگ میخوره

-اهان لال شم؟؟چشم چشم

+وایسا بزار حرفشو بزنه اگر یوقت خواستم چی؟؟

-‌هیچی زیاد مهم نبود.

بعد از کلی دهن به دهن گذاشتن همدیگه سر همین موضوع ،صدای آقای راننده  در اومد .

حدودا ساعت ۶بود که رسیدیم هتل.

ما پنج نفر تو یه اتاق بودیم و شهاب و سه تا از دوستاش اتاق روبروییمون.

وسایلامونو گذاشتیم یه گوشه وتصمیم گرفتیم اولین کاری که میکنیم خواب باشه.

بعد از سه ساعت خوابیدن پاشدیم رفتیم پایین که شام بخوریم.شامو خوردیمو اومد بالا تا مثلااا بخوابیم.ولی خواب کجا،ما کجا،خنده های خواب کش عیار کجا.

خلاصه بعد کلللی بگو و بخند از زیر پتو بالاخره خواب حریفمون شد.

صبح با صدای تق تق در بیدار شدم همه خواب بودن .با قیافه خوابالو و موهای ژولیده یه شال انداختم سرم رفتم درو باز کردم.شهاب بود.

-سلام

+در حال خمیازه کشیدن،سلام

-خواب بودین؟

+نه..داشتم مسخره بازی…بفرمایید کاری داشتین؟

-میخواستم بگم ما داریم با بچه ها  آماده میشیم بریم جنگل

+خوش بگذره

-یعنی شما نمیاید؟

+آهان یعنی دارید میگید مام بیایم؟

-بله،خوشحال میشیم.

+من به بچه ها میگم اگه جور شد خبر میدم خیلی ممنون

درو بستم .یه آب به دست و صورتم زدم.

-بچه هاااا پاشید بریم جنگل

+ای باباااا من نمیام

-فائزه از اولشم غر غرو بودی.?

+پاشید دیگه بریم یه آب و هوایی عوض کنیم

بعد یه دقیقه سکوت نرگس با صدای خفه از زیر پتو گفت:

-کیا میان؟؟

+نمیدونم این پسره شهاب اومد خبر داد گفت شمام بیاید.

-همووون میگم چه اصراری میکنی?

بدون هیچ جوابی رفتم حاضر شم?.کم کم بیدار شدن و داشتیم حاضر  میشدیم.در زدن.ریحانه رفت درو باز کرد .صدای شهاب بود گفت:ما پایین منتظریم بیاید بریم.

ماهم یکم منتظرشون گذاشتیم بعد رفتیم پایین که فکر نکنن هول شدیم?

تو جنگل هر کس واسه خودش یه زیرانداز پهن کرده بودو یه جایی نشسته بود.یکم هله و هوله که خوردیم .پنج نفری پاشدیم رفتیم قدم بزنیم.دو تا دوچرخه دونفره هم گرفتیم چهارتامون سوار شدیم و داشتیم برمی گشتیم کهاز دور دیدیم بچه های دانشگامون تور والیبال وصل کردن و میخواستن بازی کنن.ماهم پااایه زود رفتیم که باهاشون بازی کنیم.?منو فائزه و نرگس و شهاب  با دو تا دوستای شهاب ،امیر و متین یه گروه شدیم،گروه مقابلم سه تا دختر و سه تا پسر بودن.

ست اولو ما بردیم.?قرار شد ده دقیقه استراحت کنیم بعد ست بعدیو شروع کنیم.

ست اول که تموم شد رفتم روی یه تپه نشستم.فائزه هم اومد بشینه پیشم که دید شهاب داره میاد پاشد رفت اونور.منم هر چی مانتوشو کشیدمو دستشو گرفتم حریفش نشدم.داشتم با خودم میگفتم برسیم هتل این نرگس و فائزه رو میکشم?.شهاب پرید وسط حرفام

-بازیتون خوبه

+خیلی ممنون

-میدونم بازی منم خوبه

خندیدم

+همیشه انقدر مغرورین؟؟?

-نه گاهی وقتا چطور؟

+هیچی همینجوری پرسیدم.

-انگار میخوان بازیو شروع کنن .بیاید .

پاشدم رفتم.دفاع وایسادم .

بغل جایی که ما نشسته بودیم یه شیب خیلی بزرگ بود و پایینش یه رودخونه کم عمق .

وسطای بازی توپ از اونجا رفت پایین.گفتم میرم میارمش.

همینجوری داشتم میرفتم پایین دیدم توپ افتاده تو رودخونه ولی آبش اونقدری نبود که بخواد ببرش.

رسیدم به آب.خم شدم برش داشتم ولی چرخیدم که اون شیبو بیام بالا دیدم یه سگ مشکی بزرگ داره به سمتم میاد چیزی نمونده بود که بهم برسه .خیلی ترسیده بودم. از اون دندونای گندش و آب دهنش وحشت کرده بودم.

همینجوری میدوییدم نمیدونستم دارم کجا میرم فکر و ذهنم فقط به این بود که فرار کنم.نفسم بند اومده بودراه رو گم کردم همه راه ها و درخت ها شبیه هم بود.مسیر بغل رودخونه هم سنگ و چوب زیاد داشت.وسط دوییدنم حس کردم دارم با کله میام زمین.

بععععله  ?درد داشت ولی بجاش سگه ولم کرد.?

همینجوری که رو زمین بودم بهش سنگ و چوب پرت کردم و با آب خیسش میکردم .فکر کنم انقدر صورتم سیاه شده بود که خودش با پای خودش رفت.تو اون زمین خوردنه مڇه پام پیچیده بود انقد درد داشت که نمیتونستم بزارمش روی زمین .سر و صورتمو با آب شستم و دستمم با شالم پاک کردم یه قسمتی از کف دستم خراشیده شده بود.کل لباسامم که گلی بود.

به زور با اون پای در رفتم خودمو کشوندم بالای تپه.وقتی به سمت راستم نگاه کردم هیییچکس نبود.هیچ خبری هم از بچه ها نبود حتی  صدایی هم ازشون نمیومد.بچه ها که هیچ مردم هم همشون رفته بودن.هوا تقریبا تاریک شده بود.کم کم داشتم میترسیدم.ولی بازم درد پامو تحمل کردم و رفتم جلو… به امید اینکه شاید جلو تر باشن .ولی هر چی میرفتم هیچکسو نمیدیدم.اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم.پام خیلی درد گرفته بود دیگه نمیتونستم باهاش راه بیام.نیم ساعت چهل دقیقه ای بود که دیگه نرفتم و پای یه درخت نشستم.ساعت ۷:۵۰بود.چشامو بستمو سرمو تکیه دادم به درخت.یکم که دقت کردم دیدم یه صدایی داره میاد .از جام پاشدم سرمو که برگردوندم شهابو دیدم.با دیدنش یه نفس راحت کشیدم.یه لبخند ملیح زدم?

-کجایید شماها پس هر چی اومدم جلو ندیدمتون

انگار عصبانی بود. اومد جلو

+داشتم دنبالت میگشتم.معلوم هست کجایی تو؟همه جای جنگلو رفتم دیدم.نمیگی نگران میشن.اصلا کجا بودی تا الان؟؟

منم یذره صدامو بردم بالا

-ببخشید به شما ربطی داره من کجام؟؟در ضمن میتونستی یه درصد احتمال بدی شاید اتفاقی افتاده نه؟؟؟؟?

+ولی..

-خیلی ممنون که انقد به فکر بودید واقعا?

راهمو کشیدم اون طرف و از بغلش رد شدم .با وجود اینکه مچ پام از شدت درد داشت میترکید نمیخواستم کم بیارم خیلی محکم قدمامو برمیداشتمو میرفتم.گفت:

–  وایسا باهم بریم.

+چلاغ نیستم هم پا دارم هم چشم

-من یکم تند رفتم ولی باورکن فقط نگران بودم.

توجهی نکردم. از جنگل رفتم بیرون و وایسادم لب خیابون یه ماشین گیرم بیاد.اومد وایساد بغلم .گفت من ماشین دوستمو قرض گرفتم? همین دور و ورا زندگی میکنه بیا باهم میریم هتل.یذره وایسادم ولی دیدم واقعا اینجا نمیتونم کاری کنم.یه نگاه به ماشین انداختم گفت :بیا بریم.بعدم راه افتاد بسمت ماشین منم پشت سرش رفتم.تو ماشین هیچ حرفی نزده بودیم.رسیدیم دم در هتل.ماشینو پارک کرد و اومد تو آسانسور .از آسانسور که پیاده شدیم رفتم سمت اتاقمون دم در اتاق گفت بیشتر مواظب باش.منم گفتم ممنون که رسوندیم بعدم رفتم تو اتاق.

در اتاقو که زدم ریحانه درو باز کرد وقتی قیافمو اونجوری دید با صدای بلند گفت وااای بچه ها ملیسا اومد.اوناهم همه دوییدن طرفمو سوالای تکراری .کجا بودی؟چرا این شکلیی؟و….

منم همرو سرسرکی جواب میدادم.لباسامو عوض کردمو رفتم تو حموم یه دوشی بگیرم و زیر آب گرم پامو ماساژ بدم.از حموم که اومدم رو تخت دراز کشیدم که بخوابم خیر سرم.نرگس اومد بغل تخت نشست

-با کی اومدی؟

+شهاب

-از کجا پیدات کرد؟

+چمیدونم

-خیلی نگرانت بود ،همش می پرید به دوستاش

+به جهنم?

-بحثتون شده؟

+میشه بخوابم بعد بیام همرو توضیح بدم خواهش میکنم خیلی خستم?

-باشه بخواب .۵

فائزه بغل من نشسته بود پشت ماشین و امیرهم جلو پیش شهاب بود.تا برسیم هتل فازی شروع کرد به حرف زدن .خیلی یهویی گفت:

-آقا امیر شما میرفتی تو اون ماشین ملیسا بیاد جلو یکی از دخترارو میفرسادیم اینور زشته?

+من نمیدونم من رسیدم دم ماشینا اون ماشین نشسته بودن دیگه.

یه چشم غره به فائزه رفتم .

گفت چیه خب ؟الان یعنی بدت اومد؟؟؟

بعد از حرف فائزه بیشترین چیزی که حرصم داد تحویل دادن یه لبخند ملیح از تو آیینه ماشین توسط شهاب بود.

وقتی از آسانسور پیاده شدیم شهاب در گوشم گفت علاوه بر والیبال  بازی کردن خوب،گیتار فوق العاده ایم میزنی.منم جز لبخند زدن جوابی نداشتم بهش بدم.

اون شب اصلا خوابم نمیبرد همش خاطرات روز گذشترو مرور میکردم و ..باز هم حس خوب…..❤

ساعت نزدیک ۳بود که خوابم رفت.قرار بود فردا شب ساعت ۱۰حرکت کنیم بسمت تهران.اصلا دوست نداشتم این سفر تموم شه.با تموم اتفاقای عجیب و غریبشو بدش ولی بازهم لذت بخش بود.

من اصلا دوست نداشتم علاقمو به شهاب بفهمونم ولی اون این کارو خیلی راحت میکرد و از این قضیه خیلی خوشم میومد.

فردا صبح که از خواب بیدار شدیم .بعد از صبحونه خوردن و جمع و جور کردن،نظافت کار اومد که اتاقو تمیز کنه همین که در باز شد دیدم شهاب با نگرانی و استرس داشت همینجوری وسایلاشو میریخت تو چمدون.رفتم دم در اتاقشون

– شهاب اتفاقی افتاده؟؟

+ملیسا…مامانبزرگم..

-چی؟چیشده؟درست بگو بببینم چیشدی

+مادربزرگم فوت کرده باید خیلی زود برم تهران

-وای نه!!!تسلیت میگم الان میخوای بری؟

+مجبورم،بیا این شماره رو بگیر هر وقت کارم داشتی به این شماره زنگ بزن.

-باشه باشه

این بدترین اتفاق ممکن بود.اصلا فکر نمیکردم اینجوری بشه  من..کاری از دستم بر نمیومد.فردا ساعت ۱۰که حرکت کردیم دوست داشتم زودتر برسیم تا برم و تو مراسم شرکت کنم.با بچه ها قرار گذاشتیم بریم مراسمشون.پنج نفری میشدیم.منو ،فائزه،نرگس ،امیر،متین.

وقتی رسیدیم هنوز یه دل سیر خانوادمونو ندیده بودیم که مجبور بودیم بریم.

میدونستم الان تو مراسم یک نفر هم بدون چادر نیست چون خانواده ی معتقدی بودن  و همینطور هم شددولی من اصلا یکبارهم تو عمرم چادر سرم نکرده بودم.

بیشتر از همه نگران شهاب بودم اون واقعا مادربزرگشو از ته دل دوست داشت ولی چون ناراحتیش رو تو خودش نگه می داشت بیشتر نگرانش بودم.هیچوقت انقدر ناراحت ندیده بودمش ولی در عین ناراحتی بازم خوش اخلاق بود.دو روز دانشگاه نیومد ولی من از حالش خبر داشتم .

بعد از اون ماجرا تو دانشگاه هر وقت یه اتفاقی  می افتاد که با  یه پسره حرف میزدم ،سریع واکنش نشون می داد.و ازین حرکتش خندم میگرفت.

کماکان باهم حرف میزدیم ولی سعی میکردم این علاقه ی بین من و اون رو کسی نفهمه حتی دوستام .چون میدونستم دیگه ولم نمیکنن و همش میخوان تیکشو بندازن و…

تقریبا یه ماه از  فوت مادر بزرگ شهاب گذشته بود .انگار مادرش هرسال اون تاریخ نظر داشت که سمنو بپزه.و فامیلاشونو دعوت کنه.

این قضیرو شهاب تو دانشگاه بهم گفته بود.ولی من کلا فراموش کرده بودم.

نمیدونم  از کجا ولی پدر و مادرم علاقه ی شهاب به من رو فهمیده بودن .اونا هیچ برخوردی نه با من نه با شهاب نکردن و این فوق العاده بود.

یه شب ساعت تقریبا۷شب بود که شهاب اومد دم در خونمون .مادرم آیفون رو جواب داد و به پدرم گفت که بره دم در.

پدرم که اومد.با مامانم رفتن تو اتاق یه صحبت هایی کردن .خیلی کنجکاو بودم ببینم شهاب به بابام چی گفته.

مامانم اومد بیرون

– برو حاضر شو این پسره اومده میگه امشب سمنو پزون داریم  همه بچه های دانشگاه هستن .

+ااا پاک یادم رفته بود ،قبلا گفته بودا

-حالا برو زود حاضرشو دم در منتظرته.

+باشه.

سریع یه شال و شلوار طوسی با مانتو مشکیم پوشیدمو رفتم دم در.بابامم باهام اومد که تا ماشین بیارتم.

-پسرم آروم رانندگی کن

+چشم حتما

-ساعت چند تموم میشه؟

+نمیدونم ولی هر وقت بود خودم میرسونمشون.

-نه لازم نیست تو زحمت بیوفتی خودم میام دنبالش.فقط دخترم بهم خبر بده.

+چشم بابا.

-برید به سلامت.

من پشت نشستم و مثلا قرار بود بقیه بچه هام بیان یعنی مامانم که اینجوری گفت .ولی تو راه از حرفایه شهاب متوجه شدم که انگار کسی جز من نیست.ولی هرجور بود شهابو راضی کردم باهم بریم دنبال بقیه دوستام بالاخره من نمیتونستم تو یه جمع غریبه تکو تنها بشینم که.از بچه ها خانواده ی نرگسو فائزه اجازه داده بودن که بیان و ازونورم فقط سر امیر خلوت بود و اومد.

هم نرگس ،هم فائزه چادر پوشیده بودن ولی من اصلا میونه خوبی با چادر نداشتم ولی شهاب هم چادر رو بیشتر میپسندید.

وقتی رسیدیم خونشون و در رو برامون باز کردن کلی فامیل تو خونشون بود.مادر شهاب زن خیلی مهربونی بود و همچنین خواهرش خیلی خون گرم بود.

بعد از یه ربع نشستن تو جمع مائده،خواهر شهاب پیشنهاد داد که بریم طبقه ی بالا تو اتاقش و عکسای بچگیشونو ببینیم.

شهاب تو بچگیش خیلی تپل بوده?و انگار خیلی شیطون.

بعد دیدن عکسا و کلی خندیدن مائده بهمون گفت که خواهر تنی شهاب نیست و دخترعموشه و اینکه پدر و مادرش رو تو بچگی از دست داده و از بچگیش پدر و مادر شهاب بزرگش کردن.این موضوع یکم فضارو غمگین کرد .

بعد از دو دقیقه فاطمه خانم مادر شهاب با خود شهاب اومدن تو اتاق.یکم شالم رو کشیدمو جلو و شهاب هم به هوای اینکه همه تو اتاق دختر بودیم جلوی در وایساد و پشتش رو به اتاق بود.فاطمه خانم اومد بسمت منو و ماهم به احترامشون  بلند شده بودیم.بغلم کرد و یه هدیه بهم داد.

-بیا عروس گلم این چادر و بگیر بنظرم با چادر خیلی نازتری.

من که خیلی شوکه شده بودم اصلا نمیدونستم باید چی جواب بدم .ازونور خندیدن زیرزیرکی بچه ها و ایزینورم قیافه ی متعجب شهاب.

با اینکه سرخ شده بودمو کف دستم خیس عرق بود.گفتم خیلی ممنون لطف کردین فاطمه خانم.

اصلا دوست نداشتم همچین حرفی رو بشنوم با یه نگاه تقریبا ناراحت شهابو تا پایین پله ها همراهی کردم.برگشت رو به بچه ها و گفت پاشید بیاید پایین مائده جان دخترم شماهم بیا کمک کن واسه چیدن سفره افطاری.

بعد از اینکه مادر شهاب رفت بیرون .رو تخت نشستمو تو فکر بودم.که یهو مائده پرید وسط فکرم .

-نمیدونستم رابطتون انقدر صمیمی شده عزیزم،چیزی نگفتی?

+چه رابطه ای؟بخدا منو آقا شهاب اصلا خبر نداشتیم یهو اتفاق افتاد.

فائزه هم مثل همیییشه شروع کرد به تیکه انداختن.

-آقااا شهاب؟؟از کی تا حالا آقا صداش میکنی؟

+فائزه?

-چیه خب خواهرم واقعیته دیگه.

مائده هم با لحن خنده گفت:

+میگم شهاب چند روزه مهربون شدهههه موضوع همینه پس

-خواهش میکنم دیگه بحثشو نکنید .احتمالا یه شوخی بوده

+بعله?

رفتیم تو آشپزخونه من مسئولیت چیدن زولبیا و بامیرو داشتم همرو چیدمو داشتم میبردم بیرون از آشپزخونه که ببرم سر سفره.سرم پایین بود یهو شهاب اومد جلو و سینی سبزی هارو ازم گرفت تا ببره سر سفره سرمو بالاکردم و برای دو ثانیه تو چشم هم خیره شدیم.انگار شهاب متوجه شده بود که از اون حرف مادرش خوشم نیومده بود و به مامانش گفته بود.چون وقتی داشتیم میرفتیم بالا تا سمنو هم بزنیم تو راهرو .

+دخترم من منظوری نداشتم ناراحت نشو

-نه ..من..ناراحت نشدم عیبی نداره

واسه سمنو هم زدن خیلیا رفته بودن و فقط بعضیارو نگه داشتن.من آخرین نفری بودم که رفتم پای دیگ .قرار بود فازی و نرگس وایسن تا منم بیام رفتم دم دیگ و چشامو بستم تا دعا کنم .یه صدایی در گوشم اومد.

-من معذرت میخوام از طرف مادرم.باور کن اصلا نمیدونستم چرا اون حرفو زد من خودمم شوکه شدم.همیشه رازنگهدارم بود ایندفعه فکر کنم خیلی ذوق کرده بود نتونست خودشو نگه داره.

+یعنی…تو بهش چی گفته بودی!!!

-همینی که بهت گفت

+شهاب..

-چیکار کنم خب دست خودم نیست عاشقیه و این لو رفتناش?

+هر هر هر خیلی رو داری که جلو خودم اینجوری میگیا

-نیست توهم بدت میاد

+نه الان خیلی خوشحالم  کاملا معلومه نه؟؟

-دعاتو بکن

+مگه میزاری

-دعات چیه؟

+شخصیه?

-پس مربوط به منه

+واع چه ربطی داره

-نمیدونم ،چون دعایه خودم مربوط به توعه گفتم شاید واسه توهم همین باشه

+من برم زنگ بزنم به بابام دیگه باید برم خدافظ.

-میرسونمت ،به بابات قول دادم میارمت

+نه ممنون

-میگم قول دادم،هنوز با هام رودروایسی داری!?

+پس به بابام خبر میدم که نیاد دنبالم.

اون شب،شب خوبی بود.یه حس عجیبی داشتم.وقتی رسیدیم خونه ساعت۱۰بود.به محض اینکه رفتم تو خونه بابام گفت برو لباساتو عوض کن یه موضوعی رو بهت بگم.لباسامو عوض کردم اومدم پایین.

-بفرمایید

+فردا آخرین کلاست تو دانشگاه ساعت چنده؟

ساعت۸

+چرا انقدر دیر؟

-وا پدرمن در هفته یه روزو تا ساعت ۸دانشگاهم دیگه عوض نشده که

+آهان.نمیخواد فردا بری دانشگاه

-واسه چی?

+خالتینا میخوان بیان فردا شب

-خب بیان منم اون موقع میام دیگه

+وقتی میگم نرو یعنی نرو .

-برای چی آخه

+میخوان بیان خواستگاری

???شوخی جالبی بود

+من هم سن توام بخوام باهات شوخی کنم؟؟؟؟

-آخه…یعنی چی

+یعنی همین میخوان بیان خواستگاریت.

-هم دانشگامو میرم هم وقتی از دانشگاه اومدم پایین نمیام

+یعنی چی؟این کارا چیه؟

-من نمیخوام اصلا از من پرسیدین که قول دادین؟؟انگار نه انگار منم هستم.

+هر چی که هست،میخوان بیان توام باید بیای پیش مهمونا

-من نمیام.

مثل یه خواب بود .اون شب تا صبح گریه میکردم .از همون بچگی که خاله همش این قضیرو میکشید وسط بدم میومد.مخصوصا با اتفاقای اونشب تصورش هم برام غیرقابل تحمل بود.

من..از اون پسره بدم میومد و یا تا حالا به این اتفاق ناگوار فکر هم نکرده بودم.

فردا تو دانشگاه همش فکرم مشغول بود بین دو تا کلاس رفتم یکم تو حیاط قدم بزنم.شهاب اومد پیشم.

+چیزی شده؟؟امروز اصلا حالت خوب نیست.پکری

-نه چیزی نیست ،یکم خوابم میاد.

+ملیسا مطمئن باشم داری راستشو بهم میگی؟!

-آره بهش فکر نکن.

+فکر میکنم میتونم کمکت کنم.من که میدونم تو یه چیزیت شده پس بهم بگو که ولت نمیکنم.

-قول میدی عصبانی نشی

+چطور؟

-دیشب ،از خونتون که اومدم بابام صدام کرد بهم گفت که ..امشب خالمینا میان خونمون

+خب؟این کجاش ناراحت کنندست؟!

-موضوع اینه که یه مهمونی معمولی نیست.شهاب،میخوان بیان خواستگاری.

+خب چیزی نیست که میان توهم قبول نمیکنی دیگهو خانوادتم مخالفن نه؟؟

-نه،اگرم من مخالف باشم خانوادم راضینو ممکنه..

+ممکنه چی؟ یعنی چی ملیسا؟؟؟اصلا دلیل این رفتارتو نمیفهمم مگه قراره چیزی بشه که تو ناراحتی

-شایدم بیوفته الان تقصیر من نیست که سر من داد میزنی.بعدشم چرا جوش میاری?

+خانومو باش.من الان دارم دیوونه میشم تو میخندی؟

-کلاسم الان شروع میشه باید برم تو کلاس نداری دیگه؟

+نه میرم خونه ولی میام دنبالت برسونمت خونه میخوام با بابات حرف بزنم.

-وای شهاب توروخدا کشش نده من گفتم که همه چی تموم میشه بعد امکان داره ساعتی که میرم خونه مهمونا اومده باشن خوب نیست باهم ببیننمون.

+اصلا دلم میخواد همه ببینن تا بالاخره اینجوری بیخیال شن

-فعلا خدافظ

تو کلاس هر چی ساعت میگذشت استرسم بیشتر میشد.همش تو این فکر بودم که اگر یوقت شهاب بیاد بابام چه رفتاری باهاش میکنه یا قراره چه اتفاقی بیوفته.

ساعت ۸شد.کلاس که تموم شد داشتم میومدم بیرون از کلاس .که گوشیم زنگ زد.بابام بود.

-چرا نمیای پس من نتونستم بیام دنبالت یه آژانس بگیر بیا.

+نمیخواد آقای مظاهری اونورا کار دارن گفتن منم میرسونن.

-این پسره چه اصراری داره تو همش با اون بری اینور اونور؟

+شما چه اصراری داری که من زود به مهمونی برسم؟

-حالا زود بیا خونه

+چشششم.

داشتم گوشیمو میزاشتم تو کیفم که شهاب بوق زد .اونور خیابون دانشگاه بود .از همونجا یه لبخند ملیح تحویل هم دادیمو سوار شدم.

-سلام خوبی؟

+سلام ممنون.

-با کی حرف میزدی

یه لبخند یه ور زدمو گفتم بابام.

-منتظرتن بری بلرو بگی؟

+وا کی حرف از بله زد.

-میخوام بیام به بابات همه چیو بگم.

+چیو؟؟

-اینکه چقدر دوست د…

+شهاب،گفتم دلم نمیخواد بابام بهت چیزاییو بگه که خوشت نیاد.

-من خودمو آماده کردم واسه هر چیزی.ناسلامتی بحث زندگیمه ها

بعد از اینکه مهموناتون رفتن بهم زنگ بزن.

+باشه حتما

فعلا خدافظ.

-خدافظ،مواظب خودت باش.

وقتی رفتم تو خونه،مهمونامون اومده بودن .چهره خندان و پر ذوق زندایی اولین چیزی بود که به چشمم خورد .ولی خیلی خشک نگاهش کردم.یه سلام خشک و خالی کردم.داشتم از پله ها بالا میرفتم که زندایی از جاش بلند شد گفت:

– دخترم نمیدونی امشب چه خبره؟؟؟

+میدونم ولی خیلی خستم میخوام استراحت کنم.

بلافاصله بابام بلند شد و گفت چیزی نیست من درستش میکنم. و پشت سرم راه افتاد اومد تو اتاق.رفتم تو اتاقمو نشستم رو تخت.لباسامو داشتم در میاوردم.یه اس ام اس هم برای گوشیم اومد بابامم همون لحظه اومد تو.اس ام اس شهاب بود معلوم بود داره از فضولی میمیره?پیامک داده بود:سلام خوبی؟اوضاع خوب پیش میره؟

منم جواب دادم:اره نگران نباش نرفتم پیششون هنوز.

بابام اومد نشست بغلم رو تخت.

-چرا اینجوری رفتار میکنی؟

+چون دوست نداشتم این اتفاق بیوفته ولی شما اصلا اهمیت ندادید

-خب حالا چرا داد میزنی

همش بخاطر اون پسرست؟؟آقای مظاهری؟؟

+به اون چه ربطی داره  اصلا منظورتون چیه

-فکر کردی من نمیفهمم هی دنبالت اومدن و رفتن خونشونو

+حتی اگر پای اون پسره هم وسط نبود من دوست نداشتم اینجوری بشه.یذره به منم اهمیت بدین من باید سالها با مردی زندگی کنم که علاقه که هیچ،حتی ازش متنفرم؟؟

-زشته فامیل نزدیکن نمیشه بد برخورد کنیم باهاشون که بعدشم واسه چی انقدر از این پسره بدت میاد تو؟؟

+شما چرا از شهاب بدتون میاد؟

-اون اصلا قضیش فرق داره،اون پسره به خانواده ی ما نمیخوره.

+من خیلی خوابم میاد شرمنده

-پامیشی لباساتو عوض میکنی میای پایین حتی اگر از پسره خوشت نیاد هم تو اتاق که اومدین حرف بزنین بهش بگو.

بعد از خوردن دوتا قرص آرامبخش پاشدم رفتم پایین وسطای پله بودم که  خاله پاشد

-به به چه عروس خانوم گلی

+لطفا دیگه از این لفظ استفاده نکنید

اومدم نشستم بغل بابام.فعلا بحث خواستگاری وسط کشیده نشده بود.از همه چیز بیشتر نگاه های سنگین آرمان آزارم میداد.پسره بیشعور هنوز رفتارش بچگانه بود.

اس ام اسای شهاب داشت روانیم میکرد وقتی نمیتونستم جوابشو بدم.به یه بهونه ای پاشدم رفتم تو اتاقمو بهش زنگ زدم.

-الو چرا جواب نمیدی ملیسا

+من وسط خواستگاری چی بگم آخه

-دارم از دلشوره میمیرم

یکی اومد تو زود گوشیو قطع کردم

+داری با کی حرف میزنیی؟!

-به شما ربطی نداره

+ااا بده ببینم گوشیتو

-شما همیشه بدون اجازه وارد اتاق اینوواون میشید؟

+دیگه تو که اینو اون نیستی لاسلامتی زن و شهوریما

-خفه شو

+فکر نکن جواب این بی ادبیاتو نمیدمااا دیگه داری پررو میشی.

-برو بیرون از اتاقم

+اومدم حرف بزنیم،شما نیستی تو خواستگاری از حرفا خبر نداری معلوم نیست با کی حرف میزنی که برات مهمتر از خواستگاریه

-با دوستم حرف میزدم اصلا به تو چه مگه وکیل وصی منی تو

گوشیو از دستم قاپید و رفت تو تماسهام خیلی ترسیده بودم اگر میفهمید آبروم میرفت هر چی سعی کردم گوشیو بگیرم ازش نشد .

-مظاهری کیه که انقدر باهم در ارتباطید؟؟

+گفتم که دوستمه

-آهان

+چیکار میکنی واسه چی مزاحمش میشی .

یه لحظه فکر کردم همه چی تمومه.وای خدا شهاب هم ازونور گوشیو برداشت

-ولی آرمان زود گوشیو قطع کرد.گفت ااا پس مظاهری دختره

+چی فکر کردی پیش خودت؟

-هیچی.حرف که نمیزنیم برم پایین بگم به تفاهم رسیدیم.

+من موافق نیستم من تورو دوست ندارم چرا نمیفهمین.

-دهنتو ببند.

+توباید دهنتو ببند من با کسی که ازش متنفرم ازدواج…

غیرمنتظره ترین اتفاقی که میتونست بیوفته افتاد.صورتم واقعا سوزش بدی داشت .دیگه نتونستم بغضمو نگه دارم.رفت تو راهرو ،سر پله ها و داد زد پاشین بریم همه اعضای خانواده من و خودش میپرسیدن چیشده و اینا مامانمم از اون پایین داد زد ملیسا بعدا به حسابت میرسم.اصلا توقع یه همچین چیزی نداشتم.جلو اونا تقصیرو انداخت گردن من.منم دیگه طاقت نیاوردم رفتم پایین

-تا زود عصبانی شد همه حق و بدید به اون خاله بلد نبودی پسرتو جوری تربیت کنی که دست رو دختر مردم بلند نکنه؟؟جای انگشتاشو میبینید رو صورتم؟؟اره میخواید منو به یه همچین آدم کثیفی شوهر بدین .طاقت شنیدن حرف حق رو هم نداره.

هیچکس هیچ حرفی نزد منم با گریه رفتم تو اتاقمو درو محکم بستم.اصلا به شهاب زنگ نزدم تا نگران بشه .الکی هم بهش اس ام اس دادم اوضاع خوب پیش رفت.اونم خیلی خوشحال گفت وای خدایا شکرت.

تا صبح خوابم نبرد فرداش دانشگاه نداشتم نزدیکای ساعت پنج بود که نرگس زنگ زد به گوشیم .

-الو سلام ملی خوبی؟

+سلام تقریبا تو چطوری؟

-منم خوبم قربونت.امروز میخوام با امیر بریم پارک تو و شهابم بیاید .

+وای نرگس .اخرم کار خودتو کردی

-چی؟

+هیچی هیچی باشه بهش میگم ممنون

-بیاید دیگه،خدافظ.

رفتم پایین به مامانم بگم که میرم بیرون دیدم شهاب پایینه رو مبل نشسته بودو داشت با بابام حرف میزد.این اولین کاری بود که بدون اینکه قبلش بهم خبر بده انجام میداد.ترجیح دادم نرم پایین و از بالا حرفاشونو گوش کنم.فقط به شهاب اس ام اس دادم که خواستی بری سر کوچه باش  میام بیرون .

اونم اس ام اس داد که باشه منتظرتم.

سریع یه مانتو طوسی دخترونه با شال و شلوار کالباسی رنگ ☺پوشیدم و رفتم پایین وسط راه بابام پرسید کجا میری؟گفتم زود برمیگردمممم??

رفتم دم در تا اومدم برم بیرون یهو آرمان جلوم ظاهر شد.

ای بابا این یارو از کجا اومد آخههه

-سلااام ملیسا خانم چقد عجله داری کجا میری؟

+سلام کار دارم بیرون

-چه خوب من اومده بودم دعوت کنم واسه شب بریم بیرون الان میریم باهم کارمونو میکنیم بعدش میریم چطوره؟

+دوست ندارم برناممو بهم بریزم

-کجاش بهم میخوره تازه با من بهت بیشتر خوش میگذره که.?

+هه خواب دیدی خیره?گفتم که کار دارم داری وقتمو هدر میدی

اینو گفتمو رفتم چون حدس میزدم الان میاد دنبالم ببینه کجا میرم تا برسم به ماشین شهاب  تو این فکر بودم با دیدن شهاب بگم کیه.

نزدیکای ماشین بودم که شهاب اومد بیرون زودتر.

-سلام چطوری؟

+سلام مرسی تو خوبی؟

-قربونت،بشین تو ماشیـ..

وای خدا آرمان ومد پرید وسط حرفامون.

+آقا کی باشن ملیسا خانوم؟!

-به خودم مربوطه

شهاب هم که غیرتییی?اومد جلو

-چیکارش داری؟؟

+یکی باید از تو بپرسه،زنمه

-آرمان ساکت شو

+تو بیا برو خونتون?

-هو سرش داد نزنا

+شهاب توروخدا ولش کن دهن به دهنش نزار.

-بشین تو ماشین بریم.

منم نشستم تو ماشین آرمانم دیگه هیچی نگفت شهاب اومد سوار شد و رفتیم.تا پنج دقیقه اولی که تو ماشین بودیم خیلی عصبی بود هیچکدوممون حرف نمیزدیم.دیگه طاقت نیاورد.

-این همون آقا آرمانهههه؟

+آره

-چه زنم زنمی میکرد?

+اون یه چیزی گفت تو هم باور کردی؟دستت درد نکنه

-ببخشید بدهکارم شدم.چیکارم داشتی ؟

+چی میگفتین با بابام.

-بگم که چی بشه؟ملیسا بابات با من مخالفه و با این پسره موافق

+فکرشو نکن بیا حرفای خوب بزنیم.

-بیا بریم پارک.یکم حالم بده.به بچه هاهم بگو بیان.

+الان زنگ میزنم به نرگس به همه بگه.

گوشیو زدم رو آیفون و داشت بوق میزد تا نرگس گوشیو ور داره .رومو کردم به شهاب و بهش گفتم:در ضمن،هی حالم بده حالم بده هم نکن.من بهت قول میدم هیچ اتفاقی نمی افته?

به نرگس گفتم که بیان فلان پارک .اوناهم قبول کردن.طبق معمول نرگسو امیر باهم اومدن و از اون ته پارک باهم کل کل میکردن.منو شهاب هم بهشون میخندیدیم.اونا دنبال فائزه هم رفته بودن.قیافه فائزه عاااالییی بود.

-سلاااام خوبین؟

+سلاام عزیزم چطوری؟

±سلام خوب هستین فائزه خانم

-نه اصلا?

+چراا?

-از بس این دوتا کل کل کردن

±من موندم اینا چیجوری همیشه باهم میان ?

امیر و نرگس هم رسیدن پیشمون.بعد از حال و احوال فائزه پیشنهاد داد که بستنی قیفی بگیریمو بخوریم.نرگس و امیر هم قبول کردن دوتایی برن.تا اونا برگردن فائزه عکسایی که تو شمال گرفته بودیم رو نشونمون داد .من سرم تو گوشی بود که دیدم یه گوله بستنی سفید افتاد زمین?سرمو بالاکردم.

-وای ببخشید از دستم افتاد.

+من الان کفشمو چجوری پاک کنممممم

-حالا چیزی نشده که نرگس جان میریم خرید میخرم

قیافه ما سه نفرو که نگووو???

آخر سر، بعد خوردن بستنی ها با غر زدنای نرگس قرار شد بریم خرید.هیچکس چیزی نمیخواست بخره و فقط نرگس کفش میخواست.البته این موضوع واسه قبل رفتن به مرکز خرید بود و وقتی  یکی یکی تو مغازه ها رفتیم،حداقل هرکس دو سه تا چیز خرید.?

من یه مانتو خریدم با یه کیف و کفش ست که البته همش هم انتخاب شهاب بود.چون سلیقش مثل خودم بود اجازه دادم اون واسم انتخاب کنه?

یه مانتو  لیمویی باکیف و کفش زرشکی.

وقتی رسیدم خونه تقریبا ساعت۶غروب بود.بابام و مامانم عصبانی روی مبل نشسته بودن.میتونستم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده احتمالا آرمان اومده بود خونمونو همه چیو گفته بود.سعی کردم بدون هیچ حرف اضافه ای بغیر از حال و احوال خشک که بدون جواب همراه بود ،برم تو اتاقم.رو تختم دراز کشیدمو هدفونو زدم گوشم .بدون خوردن شام تا صبح خوابیدم.

فردا وقتی از دانشگاه اومدم بیرون یه …….آلبالویی رنگ از بغلم چیچید جلوم.یه هین کشیدم.وای خدای من!بازم آرمان.

شهاب بغلم داشت راه میومد پنج ثانیه ای میشد که تو چشم هم خیره شده بودن.شهاب یه نگاه غمگین بهم کرد.

+برو بشین تو ماشین،خدافظ

-شهاب بخدا..

+هیچی نگو، برو

-باشه خدافظ

رفتم پشت نشستم و تا خونشون حرف نزدم حتی ازش نپرسیدم که چرا منو میبری خونتون.

تو پارکینگ خونشون یکم باهم حرف زدیم.بهم گفت که مامانت واست لباس و.. اورده امشب بله برونه.

اشک تو چشام جمع شده بود .اصلا فکر نمیکردم مامان بابام بدون رضایت من همچین کاری کنن.با چشمای گریون رفتم تو خونشون همه خوشحال بودن جز من.بعد اون شب،دو روز با شهاب حرف نزدم نه تو دانشگاه،نه تلفنی.نمیدونستم چجوری این خبرایه جور واجور رو بهش بدم.تو این چند روز به همه روزایه با اون فکر میکردم.حرفامون رو پشت بوم خونشون،قولی که اونروز تو ماشین بهش دادم و….

با رد کردن تلفنای شهاب و جواب ندادن به اس ام اس هاش ،به این باور رسیده بود که با آرمان ازدواج کردم.البته بعید هم نبود.با اخلاقی که خانواده ی من نشون می دادن از خداشونم بود دخترشونم با مردی ازدواج کنه،که هیچ علاقه ای بهش نداره.شهاب هم از همین الان با خودش کنار میومد بهتر بود.از حال و روزش خبر نداشتم چون دیگه دانشگاه هم نمیرفتم و یک سره تو اتاقم رو تخت ولو بودم و اهنگ گوش میدادم و طبق معمول ..گریه!?

اصلا فکر نمیکردم تا این حد به شهاب وابسته شده باشم.نبودش واقعا زجرم میداد.زندگی در کنار آرمان و دور موندن از شهاب جهان بی الف زندگی من بود.تقریبا ۸ماهی بود که دیگه با شهاب حتی 

نوشته رمان عاشقانه ی معجزه ی عشق اولین بار در دل نوشته. پدیدار شد.


لينک منبع

درباره ی admin

همچنین ببینید

دانلود رمان رزسرخ | اندروید ، PDF ، آیفون و جاوا

دانلود رمان رزسرخ رمان رز سرخ با بهترین فرمت ها + کلیپ عاشقانه   کلیپ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *